آفتاب ایرونی

این وب لاگ با هدف ایجاد مرکزیتی برای اطلاع رسانی و ایجاد ارتباط در محیط مجازی برای مدیران،مشاوران، متخصصین و پژوهشگران جهت هم افزایی و اثر گزاری در این حوزه مدیریت ایجاد شده است.و شامل یادداشت های از مدیریت فناوری اطلاعات، بانکداری، مدیریت اجرایی،مدیریت استراتژی، مدیریت برند، مدیریت روابط عمومی،مدیریت دانش، تعالی سازمانی، بهره وری، کارآفرینی، روانشانسی، اجتماعی و خانواده می باشد. و آفتاب ایرونی اشاره به اندیشه و قدرت مدیران و متخصصین ایرانی دارد.

به خاطر امام حسین چادری شدم

وبلاگ  من چادرم را دوست دارم در دویست و شانزدهمین خاطره فراخوان چی شد چادری شدم نوشت: راستش همیشه خودم را شیعه امام حسین (ع) می دانستم. از قیامش خیلی چیزها می دانستم و محرم به مجلس عزاداری می رفتم. می دیدم که خیلی ها به واسطه سرورم نجات یافته اند یا شفا گرفته اند.با خودم می گفتم حتما من لیاقت ندارم که هر چه به زیارت ائمه می روم تغییری نمی کنم. نه شفا می گیرم و نه تغییری می کنم. تا اینکه امروز فهمیدم امام حسین سرورم سال ها قبل به من نظر کرده و زندگی مرا تغییر داده آن هم دوبار.
حتما تعجب می کنی اگر بگویم هر دوبار زمانی بود که به دنیا نیامده بودم. مادربزرگم (مادر پدرم) زنی مومن است که تنها سرگرمی و دلخوشی اش در دنیا مفاتیح و نماز های واجب و مستحب است. همیشه آرزویش است که به کربلا برود زیارت. همیشه خدا دلش تنگ کربلا است. چون پدرش از ایران به کربلا رفته بود و درست کنار حرم امام حسین خانه داشتند. خاطرات کودکی و بازی هایش با صحن حرم امام حسین گره خورده است. و این همه اش نیست. او زندگی اش را مدیون امام حسین است. یک روز که بچه بود از طبقه سوم به پایین پرت شد و جراحت بدی برداشت. می گوید پدرش به خانه آمد و او را به حرم امام حسین برد. گفت به حق سکینه خودت سکینه من را شفا بده و بدون دخالت پزشکی که البته امکانش هم آن زمان نبود شفا گرفت. بعدها پدرم را به دنیا آورد و سال ها بعد آنقدر دعا و نذر و نیاز کرد تا خداوند من را به پدر و مادرم داد.

همیشه برایم از کربلا و حرم امام حسین می گفت. نمی دانم که چرا اینقدر دیر فهمیدم که به دنیا آمدنم از برکت امام حسین است. اما عجیب تر اینکه از طرف مادر هم سرنوشتم به دعای امام حسین گره خورده است.

مادرم می گوید زمان شاه چادر سر کردن سخت تر از الان بود. اصلا اگر کسی لباسی مثل مانتو داشت و با آن شلوار می پوشید مسخره ترین کار را کرده بود. دخترها لباس بلند را بدون شلوار می پوشیدند و کلا حجاب اهمیتی نداشت. لعنت به شاه ! خلاصه یک روز که مادرم شانزده ساله بود به مجلس عزاداری امام حسین رفت. واعظ مجلس بین سخنرانی اش گفت: محرم هم که می شود خانم ها حجاب را رعایت نمی کنند و آن وقت می آیند به مجلس امام حسین و فکر می کنند با خوردن غذا ثواب می کنند!

مادرم می گوید با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شده و به فکر افتاده. بعد عزمش را جزم کرده و تصمیم گرفته چادر سرش کند.

به خاطر جو آن زمان بعضی نگران بودند و می گفتند اگر چادر سرش کند کسی با او ازدواج نمی کند. اما او تصمیمش را گرفته بود. حفظ حجابش برای همیشه مسیر زندگی او را تغییر داد.

مادر می گوید آن زمان دخترها را به سربازی می فرستادند و بی حجاب می کردند. برای همین تصمیم گرفت به دانشسرای تربیت معلم برود تا از سربازی معاف شود و شد یک خانم معلم چادری.

همه نگرانی ها برای ازدواجش بی مورد بود. چون وقتی هجده ساله شد پدرم در دانشگاه حجابش را پسندید و به خواستگاری اش آمد و با هم یک خانواده مذهبی تشکیل دادند که قبلا برایت گفته ام. و من را از همان بچگی با چادر انس داد.

امروز فهمیدم که چادرم هم هدیه امام حسین است! و حتی همان بهترین چیزها که به واسطه چادر به دست آوردم و حتی هر چه صواب و برکت که به خاطر چادرم به دست آوردم!

نمی دانم چرا همه اینها امروز به دلم افتاد، روزی که کار نصب ضریح جدید امام حسین علیه السلام به پایان رسید در حالی که اصلا خبر نداشتم!

سالها وقتی زیارت عاشورا می خواندم یک جمله را نمی توانستم بگویم : بابی انت و امی. من توانایی فدا کردن پدر و مادرم را نداشتم . تصورش برایم زجرآور بود و نمی توانستم به امام خودم دروغ بگویم. حالا که فهمیدم تولدم ، خانواده ام ، هدایتم و حتی چادرم هدیه امام حسین است و خداوند این منت را بر من گذاشته بی اختیار می گویم : بابی انت و امی.

بین الحرمین پر از عطر گل یاس است! بین الحرمین ضریح عباس است. چه قدر عطر یاس چادرم را دوست دارم!

آفتاب ایرونی را از اینجا دنبال کنید:

FEED

+   سید محمد طباطبایی ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir