آفتاب ایرونی

این وب لاگ با هدف ایجاد مرکزیتی برای اطلاع رسانی و ایجاد ارتباط در محیط مجازی برای مدیران،مشاوران، متخصصین و پژوهشگران جهت هم افزایی و اثر گزاری در این حوزه مدیریت ایجاد شده است.و شامل یادداشت های از مدیریت فناوری اطلاعات، بانکداری، مدیریت اجرایی،مدیریت استراتژی، مدیریت برند، مدیریت روابط عمومی،مدیریت دانش، تعالی سازمانی، بهره وری، کارآفرینی، روانشانسی، اجتماعی و خانواده می باشد. و آفتاب ایرونی اشاره به اندیشه و قدرت مدیران و متخصصین ایرانی دارد.

زائر دلها

مرد شکسته و خسته، در کنار کوچه نشسته و تکیه اش را به دیوار داده بود و با نگاه سردش به رهگذرانی می نگریست که با توجه و بی توجه از برابرش می گذشتند. سال ها بود مردم شهر او را در آن مکان می دیدند که با چشمانی پرسشگر به آنان خیره شده و با نگاهش با آنها حرف می زند.

مردم و اهالی خیابان و کوچه، به دیدن همیشه وی عادت کرده بودند و او را به عنوان نشانه ای برای محله شان می شناختند. خیلی ها حتی آن کوچه و محله را به اسم او می شناختند و با نشان او آدرس می دادند.

مشهدی رستم مدت ها بود که دیگر کمتر حرف می زد و بیشتر با نگاهش، حس درونی خود را به مخاطب انتقال می داد. او آزار و اذیتی برای کسی نداشت و مردم که به قصه زندگی اش آگاهی داشتند و شرح هجرانش را زبان به زبان شنیده بودند، با او مهربانی می کردند و کاری هم به کارش نداشتند. 
اهل سیستان بود و دوازده سال پیش، وقتی قحطی به آن ولایت زد و مردم سیستان به ولایت های دیگر کوچ کردند، او نیز همراه با عده بسیاری از افراد طایفه اش در جستجوی کار، راهی گرگان شد، اما تقدیر برای او سرنوشتی جدا از طایفه اش رقم زد. 

وقتی کاروان آنها به مشهد رسید، همسر رستم به بیماری سختی مبتلا شد و بر اثر آن بیماری از دنیا رفت. مشهدی رستم که به همسرش علاقه فراوانی داشت. بعد ازمرگ وی، دچار افسردگی شدیدی شد و از همراهی با طایفه اش، در کوچ به گرگان بازماند. 
در مشهد برای خود زندگی ساده ای ساخت و از اینکه در مجاورت امام رضا (ع) ساکن شده، احساس خرسندی می کرد، اما سرنوشت، بازی ناتمامی را با او آغاز کرده بود که قصد پایانش را نداشت.
مشهدی رستم، هنوز کام کاملی از خشنودی مجاورت امام رضا (ع) نگرفته بود که دردی به جانش افتاد و بر اثر شدت آن پایش فلج شد. درد تنهایی کم بود، که غصه خانه نشینی هم به آن افزوده شد. مشهدی رستم که طاقت تحمل چنان سرنوشت شومی را نداشت، تصمیم گرفت برای درمان بیماری خودش اقدامی کند، اما او وضعیت مالی بسیار بدی داشت و از پس هزینه درمان بر نمی آمد. 
آن زمان انگلیسی ها بیمارستانی در مشهد ساخته بودند و با هزینه کمی بیماران را مداوا می کردند. مشهدی رستم بر آن شد تا برای معالجه به بیمارستان مراجعه کند. حمالی را اجیر کرد و پولی به او داد تا وی را بر پشت خود تا بیمارستان برساند. در بیمارستان، دکتر پس از معاینه او، بلافاصله دستور بستری شدنش را داد. چهل روز در بیمارستان ماند، اما در وضعیتش تغییری حاصل نشد. کم کم روح از پای افلیجش بیرون رفت و پاهایش مثل دو چوب خشک آویزان تنش شدند. نه دردی حس می کرد و نه در برابر سرما و گرما پاهایش عکس العملی داشت. دکترها که از درمان او ناامید شده بودند، وی را از بیمارستان مرخص کردند. حمالی را گرفتند و از او خواستند تا رستم را بر پشت خود بگیرد و به محلی برساند که خودش دوست دارد.
مشهدی رستم که دیگر آهی در بساط نداشت،‌ از مرد حمال تقاضا کرد او را در خیابان ارگ پیاده کند. مرد او را جلو کوچه ای از خیابان ارگ بر زمین گذاشت و رفت و مشهدی رستم که توانایی کار نداشت، سال ها در همان محل به گدایی مشغول شد. 

یک روز مردی ارمنی از خیابان می گذشت و چون مشهدی رستم را در آن حالت ذلت دید جلو رفت و حالش را پرسید. مشهدی قصه هجرانش را برای مرد ارمنی بازگو کرد. مرد سری تکان داد و گفت:
ـ مگر شما مسلمان ها نمی گویید امام رضا (ع) در حرمش بیماران را شفا می دهد؟ پس چرا از او طلب شفا نمی کنی؟

در کلامش رنگ و بوی شماتت بود. شاید با آن گفتار قصد داشت بر عقیده و ایمان مشهدی به شفاعت امام (ع)، خرده بگیرد. رستم از گفته آن مرد رنجیده خاطر شد و ابر اندوهی وسیع، آسمان ذهنش را پر کرد. 

رویش را به سمت حرم گرداند و از ته دل نالید، اما دیگر ناله و گریه هم از شدت ناراحتی اش نمی کاست. کشان کشان خود را به حرم رساند و دلش را به شفاعت امام دخیل بست و با گریه از خدا خواست که یا شفایش را بدهد، یا مرگش را برساند تا دیگر مورد شماتت قرار نگیرد.

خادمی که رستم را می شناخت و او را بارها در حال گدایی در خیابان ارگ دیده بود، به خیال آنکه او به حرم آمده تا گدایی کند، به نزدش رفت و از وی خواست حرم را ترک کند. رستم ماجرایش را برای مرد خادم بازگو کرد و گفت که قصدی جز شفا خواهی ندارد. مرد خادم با ناباوری تنهایش گذاشت، اما از کمی دورتر او را زیر نظر داشت.

رستم دستانش را قفل ضریح پنجره فولاد کرد و با گریه هایی پر اشک به زمزمه و گفتگو با امام (ع) مشغول شد و گفت: یا امام غریب! خودم را به شفاعت تو دخیل بستم! از شدت اندوه و گریه، خواب نگاه خسته اش را در ربود و در عالم رویا، دستی را دید که از ضریح پنجره فولاد بیرون آمده و بر سینه اش ضربه ای زد: 
ـ برخیز و برو.

رستم تصور کرد همان مرد خادم است و به قصد بیرون راندن او از حرم آمده است. با گریه گفت:
ـ دست از سرم بردار و اذیتم نکن. من تا شفا نگیرم، نمی روم.

همان صدا دوباره نهیبش زد:
ـ آنچه خواستی آن شد. برو. 
گفت: من پا ندارم که بروم.
صدا پاسخش داد:
ـ خداوند به پایت جان دوباره ای داد.

رستم دستش را دراز کرد تا عبای مردی را که با او سخن می گفت بگیرد، اما با تحیر دریافت در برابرش کسی نیست. به اطرافش نگریست تا ببیند آن مرد کجا رفته است؟ اما جز خودش در آن حوالی نبود. 

برگشت و به سمت مرد خادم رفت تا از وی بپرسد که آیا کسی را که با او سخن می گفت، دیده است یا خیر؟ اما با تعجب متوجه شد که پای خشکیده اش جان گرفته و بر پاهای خودش ایستاده است. از شدت شوق فریادی زد و خود را به آغوش مرد خادم افکند. مرد او را بوسید و شفا یافتنش را تبریک گفت و راهنمایی اش کرد تا به نزد تولیت آستان برود و ماجرای خود را با وی در میان بگذارد.

رستم چنین کرد و ماجرای خود را تام و تمام برای تولیت بازگو نمود. تولیت نیز به او هبه ای داد و نامش را در دفتر شفا یافته ها ثبت کرد.

مشهدی رستم پس از شفا گرفتن از امام هشتم، سال های سال در مشهد و مجاورت آن امام رئوف زندگی کرد و تا پایان عمرش دیگر کسی ندید که گدایی کند، یا از درد پا بنالد.

نام شفا یافته: مشهدی رستم سیستانی
اهل: سیستان
ساکن: مشهد
نوع بیماری: فلج پا
تاریخ شفا: روز سیزدهم ربیع الثانی ۱۳۳۵ قمری

مجله خانواده/ شماره ۴۷۸/ اول بهمن ۹۱/ حمیدرضا سهیلی/ صفحه ۲۶
 آفتاب ایرونی را از اینجا دنبال کنید:

FEED

+   یوسفی ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir