یک شبی مجنون نمازش را شکست

 بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارق از جام الستش کرده بود

سجـده ای زد بـر درگـاه او

پـر ز لیـلا شـد دل پـر اه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

 بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا به دستم داده ای

وندراین بازی شکستم داده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این باریچه دگر نیستم

این تو لیلا تو من دگر نیستم

گفـت ای دیـوانـه لیــلایـت منـم

در رگـت پیــدا و پنهـان نـدارم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشـق لیـلا در دلت انـداختـم

 

صـد قمـار عـشق یـک جـا بـاختـم

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی!!

حال این لیلا که خوارت کرده است

درس عشقش بی قرارت کرده است

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

/ 0 نظر / 8 بازدید