روزها فکر من این است و همه شب سخنم



روزها فکر من این است و همه شب سخنم/که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟/به کجا می روم آخر؟ ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟/یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم؟

جان که از عالم علوی است یقین می دانم/رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک/دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست!/به هوای سر کویش پر و بالی بزنم!

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟/یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟/یا چه جان است، نگویی که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی/یکدم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد/از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم/آنکه آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم/تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی به من بنمایی/وا... این قالب مردار به هم درشکنم

/ 0 نظر / 8 بازدید