زبان بدن و قدرت

”سر با آرایش مو، صورت و چشمها با انواع وسایل آرایشی، پوست با تزریق ژل، گردن با کشیدن پوست، سینه‏ها و شکم با جراحی، پاها و باسن با لیپوساکشن و ... همگی دستکاری می شوند. تقریبا عضوی از بدن نیست که برای تبدیل شدن به یک «زن کامل» مورد مداخله قرار نگرفته باشد. پیشرفت پزشکی در عصر حاضر آنچه که در گذشته به عنوان کارکرد طبیعی بدن معروف بود را به عنوان قلمرویی برای دخالت و اعمال کنترل در نظر گرفته است. و البته سلطه همیشه چهره نازیبای خود را با توجیهات کاربردی و نظریه‏های حمایتگرانه (درمان‏گرانه) پنهان کرده است. همانگونه که در گذشته اغلب از استعمار به نام فرایند متمدن شدن نام برده می‏شد، امروزه نیز صنعت زیبایی، بدن زن را به نام زیبایی و جوانی تحت سیطره خود درآورده است.“

(ک.پ.مورگان، 1998: 155)

 

 

 

فهرست:

 

مقدمه

تاریخچه رویکرد جامعه‌شناسانه به بدن

بدن، قدرت، دانش : میشل فوکو

پزشکی نوین و اعمال نظارت بر بدن

جنسیت و بدن: مواضع فمینیستی

    - جودیت باتلر

    - لوس ایریگاری

بدن؛ سبک زندگی و جامعه مصرفی

   - پی یر بوردیو

   - مایکل فدرستون

مدیریت بدن در زندگی روزمره : اروینگ گافمن

بدن جسمانی و بدن اجتماعی:

   - مری داگلاس

   - نوربرت الیاس

بدن در تبلیغات و رسانه‌های جمعی: خرید بدن آرمانی

بحث و جمع بندی

 

 

 

 

 

مقدمه

در سالهای اخیر، الگوهای مصرف‏گرایی ”بدن“ را چونان سایر حوزه‏های زندگی آدمی تحت سلطه قرار داده‏اند. امروزه افراد طبقات مختلف‏، بخصوص طبقات متوسط و طبقات بالایی، به بدن و ظاهر بیرونی آن توجه فزاینده‏ای نشان می‏دهند. بطوریکه تقریبا همگان (بخصوص زنان)  در پی آنند که بدن، چهره و فیزیک خود را مطابق با الگوهای زیبایی تبلیغ شده‏،‏ بیارایند و احیانا تغییر دهند. هر روزه کثیری از دختران جوان ( و گاه پسران جوان) را می بینیم که با بهره‏مندی از خدمات پزشکی و آرایشگری‏، ‏تلاش می کنند که هرچه بیشتر به الگوهای زیبایی مد روز نزدیک شوند و با پیوستن‏ به صف زیبارویان از احساس قدرت و رضایت‏مندی بیشتری برخوردار شوند. اما مسئله این است که آیا این روح زیبایی‏خواهی جز موجودیت هر زن است و اصولا انسان ذاتاً زیبایی را دوست دارد یا اینکه فشارهای اجتماعی و پاداش‏های متعاقب بهره‏مندی از زیبایی است که زنان را به این سو می‌کشاند. البته از منظر جامعه‏شناسانه، قدر مسلم است که نوع کنترل و نظارتی که بر بدن اعمال می‏شود، نظمی را دنبال می‏کند که جامعه در پی آن است. رویکرد ساختن اجتماعی بدن را تا حد زیادی می‏توان در نظریات فوکو ردیابی کرد. فوکو بدن را فراورده قدرت و دانش می داند و بر شیوه‏هایی که انسانها بدن خود را تغییر شکل می‏دهند، عرضه می‏کنند و از نظر اجتماعی مورد ارزیابی قرار می دهند تاکید می‏کند. در اینجا به وضوح می توانیم نشان دهیم که چگونه بدن زنانه در حکم نوعی سرمایه اجتماعی و تحت تاثیر فشار اجتماعی، که ارزش آن و فرم آن را همین فشار اجتماعی تعیین می کند، در معرض تغییر شکل قرار می گیرد. میشل فوکو برای توضیح این قدرت و فشار در کتاب مراقبت و تنبیه خود به خوبی این روابط را در عصر جدید انعکاس میدهد در زندان" همه بین" زندانیان بعد از مدتی خود اصلی‏ترین مراقب خود می‏شوند چرا که مراقبت دائم ازآنها به نحوی که حتی اگر مراقبت کننده دیده نشود آنچنان درونی شده است که خود به بهترین مراقبان خود تبدیل شده اند.

 

 

بدن فرد بازنما و بازتولید کننده بدن جامعه است.

 (سوزان بوردو‏، 1990، ص42 )

 

 

تاریخچه رویکرد جامعه‌شناسانه به بدن:

قبل از آنکه گرایشی به نام جامعه شناسی بدن شکل بگیرد و جامعه شناسی مستقلا به بدن توجه کند، دانشمندان علوم اجتماعی کمابیش به مسئله بدن و رفتارهای بدن و کنترل اجتماع بر بدن پرداخته بودند. این موارد اغلب در حد اشاره و تنها مقدمه ای برای شکل گیری جامعه شناسی بدن بوده است. از این موارد می توان به مقاله ای از مارسل موس به نام تکنیک های بدن[1] (1936) اشاره کرد. موس در این مقاله چیزی به نام رفتار طبیعی را زیر سوال برده و برای هر رفتاری، ردپایی از آموزش قائل می شود. به نظر موس هر رفتار و هر حرکتی در بدن در جایی آموخته شده است. شیوه غذا خوردن، حرکت و سکون بدن و از همه مهمتر رابطه جنسی. به نظر موس رفتار بدن در رابطه جنسی توسط اجتماع فراگرفته می شود و به مسائل قبلی ربط پیدا می‌کند(موس، 1936 :383 ،به نقل از Douglas, Marry 1970). موس مطالعه تکنیک های بدن را در بخش نظام های نشانه‏ای و نمادین قرار می دهد. نظریه موس که بر کنترل فرهنگی آموخته شده بدن تاکید می کند، نقطه مقابل نظراتی است که بدن را یک ارگانیسم زیستی و یا تحت تاثیر نیروهای درونی روانی می دانند. نقطه نظر اول اغلب از سوی زیست شناسان اتخاذ می شود که برای بدن و رفتارهای بدن صرفا منشأ زیستی قائل هستند. این گرایش فکری که امروزه طرفداران چندانی ندارد، بدن را تنها یک هویت طبیعی می شناسند و رفتارهای بدن را با توضیحات زیست شناسانه توجیه می کنند. ولی رویکرد جامعه شناسی در عین حال در مقابل رویکردهای روانکاوانه درباره بدن قرار دارد. نظریات روانکاوانه اغلب بدن را تحت تأثیر ناخودآگاه و حالت های روحی می‏دانند. چیزی که فروید آنرا تبدیل یا انتقال1 حالات روحی به حالات جسمی می داند. گرچه این داعیه نتایج درمانی چندی در پی داشته است، اما این رویکردی نیست که جامعه شناسی کار خود را با آن آغاز کند. رویکرد جامعه شناسانه نسبت به بدن رویکردی است که موس اتخاذ می کند و بدن، حرکات، حالات و واکنش های آن را تحت آموزه های اجتماع می داند.

در هر صورت شکل گیری رشته مستقل جامعه شناسی بدن محصول درهم آمیزی گرایش های فکری مختلفی در علوم اجتماعی بوده است. می توان گفت جریانهای فکری دخیل در شکل گیری جامعه شناسی بدن محصول درهم آمیزی رشته های مختلفی چون فمنیسم، پست مدرنیسم، مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی فرهنگی و روان شناسی در دهه 90 میلادی بوده است. این مباحث به صورت کلاسیک با آثاری از نویسندگان رشته های مختلف آغاز شد. در آثار فمنیست‌هایی چون جولیا کریستو (1982)(Power of horror1)  ، جودیت باتلر(1990)(Gender Trouble feminism: and the subversion of Identity) و دونا‌هاراوای (1990)  ) A Manifest for cyborgs ( بر سر مساله جنسیت و در نظر گرفتن بدن به عنوان مرزی برای جدایی دو جنس مباحثی در گرفته بود. مساله بدن در این مباحث جنبه محوری پیدا کرده که خود به پدید آمدن مباحثی چون هویت جنسی، بدن به مثابه ابزار هویت، سلطه و‌... انجامید.

از نظریات دیگری که مقدمات شکل گیری جامعه شناسی بدن را به وجود آوردند می‌توان به نظریات مطروحه در رشته مطالعات فرهنگی اشاره کرد. مباحثی که در مطالعات فرهنگی مطرح شده چون سبک زندگی و مصرف، مفاهیمی ‌که پیربوردیو2  جامعه شناس فرانسوی درباره سبک زندگی، سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی مطرح کرده است، و نظرات مایکل فدرستون3 درباره مصرف و بدن، همگی بر شکل دادن بدن به عنوان موضوعی جامعه شناسانه موثر بودند.

البته نمی‌توان از تاثیر قدرتمند نظریات فیلسوف فرانسوی میشل فوکو درباره بدن، نظم اجتماعی، سلطه و مدرنیته چشم پوشی کرد. فوکو با مطرح کردن مفهوم جدید سلطه در جوامع مدرن، شکل جدیدی از سلطه که خاص این جوامع و موضوع آن بدن است را معرفی می‌کند. فوکو در آثارش مفصلا به این مساله می‌پردازد که چگونه کنترل و نظارت بیرونی جای خود را به نظارت درونی، (نظارت فرد بر بدن خود) می‌دهد.

با اینحال مفهوم جامعه شناسی بدن برای اولین بار توسط برایان ترنر در دهه 90 میلادی مطرح شد. کتاب‌های قبلی ترنر(1984 و1987 و1992) همگی می‌توانند در حیطه جامعه شناسی پزشکی طبقه بندی شوند. ولی وی کم کم مباحث خود را از جامعه شناسی پزشکی به جامعه شناسی بدن تعمیم داد. وی با کتاب ”جامعه و بدن“ ( 1996) برای اولین بار مستقلا به جامعه شناسی بدن پرداخت. از عواملی که در هدایت فکر و اندیشه ترنر از جامعه شناس پزشکی به جامعه شناسی بدن موثر بودند می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

1)   توجه به زیبایی و جوانی بدن در رسانه‌های جمعی

2)   افزایش علاقه به جوانی و تلاش برای حفظ و تداوم آن (در سال‌های غیر جوانی)

3)  گسترش تکنیک‌های بدن مثل رژیم‌های متعدد غذایی، جراحی‌های زیبایی، ورزش ( بدن سازی، ایروبیک و‌..)

همگی این موارد ویژگی‌هایی هستند که در جوامع مدرن و رو به توسعه دیده می‌شوند. به نظر می‌رسد توجه و دریافت و رفتار انسان مدرن نسبت به بدن، با رفتار و دریافت انسان جوامع سنتی متفاوت باشد و این تفاوت در بینش و رفتار، درجهت دادن اندیشه دانشمندان علوم اجتماعی و علوم انسانی به بدن به مثابه امری اجتماعی موثر بوده است. رفتارهای جدیدی که در جوامع مدرن و در دهه‌های پایانی سده بیستم نسبت به بدن انجام می‌شد، دانشمندان رشته‌های علوم انسانی ومخصوصا علوم اجتماعی را متقاعد کرد که برای شناختن منشا این رفتارها به جای جستجو در دانش زیستی یا روان کاوانه باید به سراغ جریانات فرهنگی که یک اجتماع را هدایت می‌کنند رفت و این چیزی است که در رشته جامعه شناسی بدن اتفاق می‌افتد.

 

بدن، قدرت، دانش : میشل فوکو

میشل فوکو (1926- 1984) در زمینه های متفاوتی دست به تحلیل زده است. بیشتر آثار او تحلیلی تاریخی است از "کردارهای گفتمانی" که زندگی اجتماعی و ایدئولوژی را شکل داده اند و به طور اخص به حفظ زندگی هنجارمند اجتماعی از رهگذر کنترل و به حاشیه راندن برخی گروهها یا برخی ویژگی های زندگی (دیوانگان، مجرمان، منحرفان جنسی)   معطوف اند. فوکو می پذیرد که تمام زندگی قدرت است؛ او به جای انکار ناممکن قدرت و سرکوب، در پی تعدیل آنها به شکل های کمتر ایستا و کمتر متمرکز است(سرخوش و جهاندیده، 1382 : ص327 ).

وی در کار اولیه اش درباره روش شناسی (1966) درصدد اعمال نوعی «باستان شناسی دانش» بود. موضوع های بررسی او عبارت بودند از دانش، افکار و شیوه های مباحثه. او باستان شناسی دانش خود را در برابر تاریخ و تاریخ اندیشه ها می نهد که هر دو را بیش از اندازه عقل گرا می‌انگارد و بین این دو رشته در تاریخ بیش از حد پیوستگی می بیند.

 جهت گیری بعدی فوکو (1969) را عبارت «شجره شناسی قدرت» به روشنی بیان می کند. در اینجا او از نیچه که بعنوان فیلسوف قدرت شناخته شده، بسیار استفاده می کند. فوکو می خواهد بداند که چگونه آدمها از طریق تولید دانش بر خود و دیگران تسلط می یابند. او دانش را ایجاد کننده قدرت می داند، بدین ترتیب که نخست از انسانها موجودات شناسایی می سازد و سپس بر همین شناساها تسلط می یابد. فوکو از خاصیت سلسه مراتبی دانش انتقاد می کند. از آنجایی که بلندپایه ترین صورت های دانش (علوم) بیشترین قدرت را دارند، آماج شدیدترین انتقادهای فوکو قرار می گیرند. فوکو به بررسی فنون و تکنولوژیهایی که از دانش (به ویژه دانش علمی) بر می‌خیزد علاقمند است و می‏خواهد بداند که نهادهای گوناگون چگونه از این تکنولوژی ها برای اعمال قدرت بر مردم استفاده می کنند( ریتزر، 1374 : ص561 ).

فوکو در دیوانگی و تمدن (1969) نوعی باستان شناسی دانش را در مورد روانپزشکی بکار می‌بندد و تشریح می کند که چگونه رابطه بین خرد و دیوانگی در دوران معاصر به نوعی تک‏گویی خرد درباره دیوانگی تبدیل شد. فوکو عقیده دارد که با شکل‏گیری علم روانپزشکی وظیفه‌ای که علم در برابر دیوانگان داشت از محافظت جسمی به محافظت و معالجت روانی نیز تسری پیدا کرد. وی روانپزشکی را نه یک کوشش علمی که یک کار اخلاقی می‌شمارد و دیوانگان را محکوم پیشرفت علمی به سوی یک «اسارت اخلاقی عظیم» می داند(ریتزر، 1374: ص559 ). فوکو در این کار خود تشریح می کند که چگونه با پیدایش پزشکی بالینی، علم پزشکی با فاصله گرفتن از جنبه های صرفا درمانی خود و پیش گرفتن رویکردهای پیش گیرانه و کنترلی، نظارتی سخت بر بدنها را اعمال کرد. بدن های انسانها به موضوعی برای شناخت، کنترل و تحت نظم درآوردن تبدیل شدند. فوکو در اینجا بار دیگر مفهوم دانش و قدرت را در دلالتی مستقیم بر یکدیگر قرار می دهد.

کتاب «انضباط   و مجازات» (1979) به دوره میان سالهای 1753 و 1830 می پردازد. دوره‌ای که طی آن، شکنجه زندانیان جای خود را به نظارت بر آنها به وسیله مقررات زندان بانی می دهد. فوکو این تحول را نه نشانه تحول انسانی و برخورد انسان گرایانه‏تر با زندانیان که محصول عقلانی شدن برخورد با زندانیان می داند.

شکنجه پیشین زندانیان هر چند ممکن بود برای نمایش عمومی خوب باشد، ولی از نظر اقتصاد قدرت، روش بدی به شمار می آمد. زیرا تماشاگران آن منظره را تحریک به شورش می‌کرد(فوکو، 1979: 79). با توسعه مقررات پیوند بین دانش و قدرت نامشخص‏تر شد. فوکو با مطرح کردن «زندان همه بین» به این مفهوم می پردازد که چگونه با طراحی زندانهایی که از جهات مختلف دید دارند، زندانیان خود را در معرض نظارت دائمی زندانبان می بینند و در جایی که زندانبانی نیز وجود ندارد با نظارتی که درونی شده، خود به کنترل خود دست می زنند.

فوکو «تاریخ جنسیت» را در سال (1980) منتشر کرد. فوکو در اینجا نیز بر شجره شناسی قدرت تاکید دارد. به نظر فوکو، جنسیت « یک نقطه انتقال متراکم در زمینه روابط قدرت» به شمار می‌آید(1980: 30). وی در اینجا هدف خود را تعریف رژیم متشکلی از «قدرت – دانش- لذت» می داند. فوکو به این مسئله می پردازد که ما چگونه درباره مسائل جنسی صحبت می کنیم و قدرت چگونه بر این گفتمان تأثیر می گذارد. در این مبحث، مثل مبحث بیماری و پزشکی به مسئله بدن و اعمال نظارت و کنترل قدرت بر بدن می پردازد. به نظر فوکو قدرت در یک سرچشمه مرکزی جای ندارد، بلکه در انواع محیط ها جای گرفته است و البته همیشه نیز در برابر تحمیل قدرت بر میل جنسی مقاومت وجود داشته است(ریتزر، 1374: 556).  به عبارت دیگر قدرت و مقاومت همیشه در کنار یکدیگر قرار داشته اند.

به عقیده فوکو تا قبل از قرن هیجدهم، جامعه در پی نظارت بر مرگ بود، اما با آغاز سده جدید، دست از این تاکید برداشت و به نظارت بر زندگی، به ویژه میل جنسی، روی آورد. اعمال قدرت جامعه بر میل جنسی دو حالت یا روایت داشت. در حالت اول نوعی «سیاست کالبدی در مورد بدن انسان» مطرح شده بود که هدفش تحت نظارت درآوردن بدن انسان (و غریزه جنسی‌اش) بود. حالت دوم، یک نوع «سیاست جمعیتی زیست شناختی» بود که هدف آن اعمال نظارت و تنظیم رشد جمعیت، بهداشت، امید زندگی و نظایر آن بود. در هر دو صورت میل جنسی مسئله‌ای اساسی و وسیله ای ضروری برای دسترسی به بدن و نیز نوع زندگی بشر شده بود (فوکو، 1980 :73 ).    

فوکو در مجله‌های رهیافت جنسی نیز چون مباحث پزشکی بالینی و ... بدن را به عنوان واسطه‌ای برای اعمال و ابراز قدرت می بیند. در تمام این مباحث بدن مدیوم و واسطه ای است که از طریق آن قدرت اعمال می شود؛ نظارت خود را برقرار می کند؛ نظم خود را تحمیل می کند و به انسان و به زندگی او دسترسی پیدا می کند.

قدرت و دانش در دلالتی متقابل، یکدیگر را تأیید و تقویت می کنند. از طرفی گفتمان دانش با اطلاعات و دانشی که درباره بدن فراهم می کند، و از سوی دیگر گفتمانهای قدرت هستند که نحوه شکل گیری و جهت گیری گفتمان‌های دانش را تعیین می کنند.

بدن و روان در این مباحث به واسطه دانش جدید و تکنولوژیکی که علم جدید پزشکی، پزشکی بالینی و روانپزشکی از آن برخوردارند، به موضوع سلطه قدرت تبدیل می شوند. در این حالت بدن به صورت گفتمانی در جریان قدرت از نو تولید می شود و از طریق گفتمان‌های خاصی نهادینه می‌شود. دانش- قدرت فرایندی را بنیان می‌نهد که از طریق آن خود ( بدن)، خودش را به عنوان یک ابژه شناسایی می کند. که به یک مفهوم سیال‌تر از سوژه بودن اشاره دارد. مثلا حالتی که در آن بیماران به عنوان همکاران فرهنگ پزشکی در می آیند(آرمسترونگ، 1984: 44). در این حالت تغییر جهتی تحلیلی از نظارت به خود نظارتی به عنوان یک فرایند که در آن سوژه‌ها خود به عنوان اعضای فعال و آگاه با مفاهیمی چون سلامت عمومی و ... تن به آزمایشات و تست های پزشکی می دهند. در این حالت مرز بین مفاهیم خصوصی و عمومی خدشه دار می شود. سلامت یک فرد، یک مسئله شخصی یا خصوصی نیست، بلکه امر اجتماعی است که نهادهای بسیاری موظف به پاسداری و نظارت بر آن هستند(نتلتون و واتسون، 1998 :78 ). افراد نیز به عنوان شهروندان مدنی و یا مطیع نه تنها در برابر این نظارت ها مقاومت نمی کنند که آگاهانه به آنها تن می‌دهند و در آن مشارکت می کنند.

 

پزشکی نوین و اعمال نظارت بر بدن

آنچه که امروزه بعنوان دانش پزشکی می شناسیم به روایت فوکو جریان قدرتی است که افراد را ملزم می کند که برای رسیدن به مفاهیمی چون سلامت عمومی، کنترل زاد و ولد و ... به معاینات و کنترل های پزشکی تن بدهند. فوکو هدف این تلاشها را هدفی پزشکی نمی داند. به نظر فوکو هدف واقعی و اصلی این دانش جدید هدفی اخلاقی یعنی کنترل و نظارت بر بدن است. کنترلی که موضوعش بدن و رفتارهای آن از جمله روابط جنسی، بیماری و سلامتی است. برخورد جمعیت‌شناسانه با بدن دستاورد پزشکی نوین است که تعداد تولدهای زنده را افزایش می دهد، مرگ و میرهای سالهای اول زندگی را کاهش داده و روابط جنسی افراد را از مسئله تولید مثل جدا کرده است.

پزشکی نوین با مطرح کردن مسائلی چون سلامتی عمومی، بدن را از فضای شخصی و خصوصی آن خارج کرده و به عنوان یک مسئله اجتماعی به فضای عمومی می کشاند. افراد ناگزیراند که بدن‌های خود را تحت معاینات، مراقبات و شناخت دانش جدید پزشکی قرار دهند و با آن هماهنگ شوند. این کنترل و نظارت تا آنجا درونی شده است که افراد خود به صورت داوطلبانه به آن تن می دهند. فوکو جابجایی کنترل مستقیم با کنترل جزئی تر و ریزتر بر بدن را دستاورد پزشکی نوین قرن 18 می داند. فوکو در کتاب (The history of sexuality,1979-86 ,vol Human sexuality)  خود رابطه بین قدرت، دانش و نظم بدنی را نشان می دهد. وی تأکید می کند که پزشکی جدید چگونه با شکستن و خرد کردن بدن به جزییات و قسمت های متفاوت امکان تسلط و به کارگیری تمام قسمت های بدن را ارائه می دهد.

مردمان امروزی طولانی تر از مردمان قبلی عمر می کنند ولی نسبت به ایشان که عمر کوتاه‌تری داشتند، از سلامتی عمومی پایین‌تری برخوردارند. به نظر می رسد که ایشان فقط مقاومتشان در برابر بیماری ها افزایش یافته است(نتلتون و واتسون، 1998 : 38). تکنولوژی‌های پزشکی جدید، مرزهای بین بدن فیزیکی و تکنیکی را کمرنگ می‏کنند. بدن نه به عنوان یک قطعه ثابت از طبیعت بلکه به عنوان یک مفهوم متغیر در بین دو سوژه در حال رقابت (جنگ) فهمیده میشود. مخالفت‌هایی که علیه توارث به عنوان یک سیستم متافیزیکی به وجود آمده، بدن را به ماشینی مرکب از مکانیسم و ارگانیسم فرو کاسته است(نتلتون و واتسون، 1998 : 41).

 

 جنسیت و بدن: رویکردهای فمینیستی

تا پیش از دوران اخیر تسلط بی‌منازع رویکردهای زیست‌شناسانه نسبت به بدن، بدن را به عنوان یک ماده ثابت و غیر قابل تغییر شناسانده بودند. در این حالت بدن به عنوان مرزی برای تعیین جنسیت دو جنس در نظر گرفته می شد، دو جنسی که یک بار برای همیشه با ویژگی‌های متفاوتشان خلق شده (شکل گرفته) و تثبیت شده بودند. در این رویکرد بدن به عنوان موجودیتی زیستی تنها پایگاهی برای رها کردن ذهن برای پرداختن به موضوعات روشنفکرانه در نظر گرفته می شد. البته چنین توانایی تنها در بدن های قدرتمند مردان وجود داشت. یعنی تنها مردان می‌توانستند از مرز تن خود بگذرند و به رشد و بلوغ ذهنشان دست یابند. برای مردان بدن تنها یک حالت انتقالی داشت. درحالیکه زنان تنها با بدن‌هایشان شناخته می شدند و بدن زنان به عنوان فرایندهای زیستی- طبیعی در نظر گرفته می شد که از انجام فعالیت‌های ذهنی و عقلانی ناتوان بود.

رویکردهای فمنیستی عمیقا با چنین برخوردها و تحلیل هایی از بدن مخالف اند و در مباحث خود به طور مشروح به مسئله بدن، بدن زن و بدن مرد، پرداخته اند. رویکردهای صرفا زیست‌شناسانه نسبت به بدن، تفاوتهای زیستی را به عنوان کیفیات ذاتی و بدن زن و مرد را به عنوان اموری جهان شمول می‌‌شناسد که در فرایند ضعیف تصور کردن زنان، این تصور به مسئله توانایی زنان در امر تولید مثل نسبت داده می شود. در حالیکه فمنیست‌ها نسبت به این مسئله رویکرد بسیار متفاوتی اتخاذ می‌کنند. ایشان قابلیت یا ویژگی زنان در امر تولید مثل را نه به عنوان یک ضعف جسمی که به عنوان یک ویژگی خاص زنانه در نظر می‌گیرندکه بدن زنان را برای مردان به عنوان اموری خارج از کنترل مطرح می‌کند. در مقابل بدن مردان که از این خطرات ایمن هستند، بدن زنان به توجه نیاز دارد و قواعدی

برای کنترل آن وضع می شود. ریشه دو واژه هیستری1 و رحم2 در یونانی، مثال ساده ای است که نشان می دهد که چگونه بدن زنان به عنوان امری غیر عقلانی دیده می‌شده است. زنان تنها بدنشان بودند و تنها با این بدنها بود که فاصله بین خود و دیگری را مشخص می کردند.

درحالیکه فمنیست‌های نسل اول بی علاقه به نظریه پردازی درباره بدن زن بوده و اساسا بطور مستقل نسبت به بدن زن نپرداختند و عمدتا با مباحثی چون پدرسالاری یا جبر زیست شناسی و رویکرد منفی نسبت به بدن زن مقابله می کردند، نسل دوم فمنیست ها نیز رویکردی جدید نسبت به بدن زن ارائه ندادند. برجسته ترین نظریه پرداز این نسل سیمون دو بوآر در جنس دوم به پیشرفت پزشکی در جلوگیری از حاملگی برای رهایی زنان از قید تن با خوش بینی نگاه می کند. به عقیده دوبوآر و فمنیست های این نسل، رها شدن زن از قید محدودیت های زیستی اش، فرضی برای رهایی فرهنگی و اجتماعی او محسوب می شود.

البته این تنها روایت فمنیستی از بدن زن نیست؛ در مقابل این عده، فمنیست‌هایی قرار دارند که بدن زن و ویژگی‌های خاص آن را پاس می دارند و تکریم می کنند. به نظر ایشان توانایی منحصر به فرد زن در تولید مثل و به دنیا آوردن فرزند، مرکز قدرت زنانه محسوب می شود. که این توانایی رشک برانگیز زنان، ایشا را در مقابل حملات دنیای پزشکی برای کنترل بدنهایشان قرار می دهد. به علاوه برای بسیاری از فمنیست‌ها، بدن مادی وسیله‌ای برای این مدعا بود که زنان حس اخلاقی یگانه و منحصر به فردی برای برقراری ارتباط و احساس مسئولیت نسبت به دیگران دارند.

لوس ایری‌گاری (1930) از چهره های برجسته فمنیسم فرانسوی است که فمنیسم، نظریه های پست مدرن درباره نشانه، و روان کاوی را با هم ادغام کرده است. وی از جمله فمنیست‌هایی است که به جای کوچک شمردن تفاوت های جنسیتی بر اهمیت آنها تأکید می کند. از دید ایری گاری، تجربه زنانه که پژوهش فلسفه سنتی آن را به حاشیه رانده است، از کثرت و تفاوت عمیق تری نسبت به تجربه مردانه نشان دارد( نیکو سرخوش، افشین جهان دیده، 1382: 329). ایری‌گاری بیش از هر کس دیگری نسبت به تفاوت های جسمی و جنسی زن و مرد مثبت برخورد کرده است. وی پروژه خود را تعریف تفاوت های جنسی در ورای این دوگانگی های زن- مرد می‌داند. دوگانگی‌هایی که بدن زن را به عنوان امری ثابت، غیر تاریخی، تحت جبر زیستی دو جنس ارجاع می‌دهد.  وی در فرهنگی که در آن مردانگی از جسم فاصله می‌گیرد و فارغ شدن از قید تمایلات جسمانی و رها شدن از جسم یک برتری محسوب می شود، پروسه ای که در آن زنانگی به جسم زن مربوط دانسته می‌شود را نفی می‌کند و سعی در باز ارزش‌گذاری آن دارد(ایریگاری، 1985 :‌78).   ایری‌گاری با تأکید بر شکل دوگانه آلت جنسی زن، تجلیات و تجسمات زنانگی را چندگانه می‌داند.  ایری‌گاری این بدن را بدنی می‌داند که هرگز از آن حرف زده نشده است. این بدن، بدنی است همیشه مسکوت و پنهان نگه داشته شده است.

جودیت باتلر1 از جمله فمنیست های نسل سوم است که تعریف متفاوتی از جنسیت ارائه می‌دهد. درحالیکه در گفتمان‌های غیرفمنیستی، محافظه‌کارانه و کارکردگرایانه، تقسیم‌بندی‌های جنسیتی در جامعه و نقش های سنتی زن و مرد به ویژگی های جسمی و بیولوژیک ایشان نسبت داده می شد، در رویکردهای فمنیستی در فرایندی وارونه خوانی این نقش های جنسیتی هستند که به ویژگی های جسمی و بیولوژیک شکل می دهند یا آنها را هدایت کرده و برایشان معنا می‌سازند. به نظر باتلر جنسیت یک امر اجرایی 2 است. یعنی جنسیت خود از طریق ایفای نقش‌ها و قرار گرفتن در موقعیت‌ها شکل می‌گیرد. به عقیده باتلر یک نقش جنسیتی نه طبیعی و نه انتخابی است، بلکه در حقیقت از طریق دیسکورس‌های مختلف برساخته می‌شود. این گفتمان های مختلف حاکم بر فضای جامعه هستند که جنسیت افراد را شکل می‌دهند، به نحوی که جنسیت افراد در نقشها، رفتارها، حرکات بدن، برخوردها و ... بروز پیدا می‌کند(باتلر، 1993 : 15).

باتلر دوگانه انگاری طبیعی- غیر طبیعی در مورد جنسیت را امریی بسیار خطرناک می‌داند. گفتمان‌های سنتی رایج درباره جنسیت با آویختن به کلیشه‌های بیولوژیک درباره الگوهای طبیعی جنسی و تقسیم‌بندی مرزهای زنانگی و مردانگی با معیارهای غیر قابل انعطاف زیستی، درباره بسیاری گروهها چون همجنس‌خواهان، دوجنس خواهان با مشکلاتی مواجه می‌شوند. این طبقه‌بندی این افراد را به عنوان غیر نرمال و غیر طبیعی جداسازی می‌کند. در این طبقه‌بندی‌ها بر این نکته تأکید می‌شود که چه رفتارهایی در این طبقه‌ها مشروع اند و چه کسانی مجاز به انجام این رفتارها هستند؟

 

بدن؛ سبک زندگی و جامعه مصرفی

تحت این عنوان قصد داریم نظرات جامعه‌شناسان و محققان علوم اجتماعی را که با موضوعاتی چون سبک زندگی، مصرف گرایی و ... به مسئله بدن در جوامع نوین پرداخته‌اند، را تشریح کنیم. از نظریه پردازان مؤثر و به نام این نحله می توان از مایکل فدرستون و پیر بوردیو، جامعه شناس فرانسوی نام برد. 

مایکل فدرستون با مطرح کردن مفهوم سرمایه داری مصرفی، سلسله مراتب ارزش بدن‌ها و قدرت انتخاب آدمها برای تعیین سطح زندگی خود را مطرح می کند( فدرستون، 1991: 28). فدرستون بر این عقیده است که بازار سرمایه‌داری و قدرت انتخاب بین کالاهای سرمایه‌داری این فرصت را به افراد می دهد که با تنظیم مجموعه‌ای از انتخاب‌ها به بهبود خود و واقعی کردن این خود (شامل بدن و ظاهر) دست یابند. امروزه گروههای سنی و جنسی مختلف با خریدن کالاهایی که در بازار سرمایه‌داری کنونی به عنوان نمادها و نشانه‌های آن گروه تعیین شده‌اند، سعی می کنند که تعلق خود به آن جبهه خاص تأکید کنند. اغلب این انتخاب‌ها (انتخاب مصارف) انتخابی شخصی نیست، بلکه این انتخاب ها به ملزومات هویت‌یابی فردی و اجتماعی تبدیل شده‌اند. افراد برای اثبات تعلق خود به گروهها و تضمین امنیت عضویتشان ناچارند که طبق قوانین معینی که اغلب تحت عنوان «مد» ارائه می‌شود، پوشش، آرایش، شکل و آرایش بدن خود را تنظیم کنند. بدست آوردن این استانداردها مستلزم رعایت الگوهای مصرفی خاصی است که در بازار سرمایه‌داری تعیین می شوند. تحقیقی از (jones, Wallace, 1992 (  نشان می دهد که افرادی که بخاطر موانعی چون طبقه اجتماعی، ن‍اد، فقر اقتصادی و ... قادر به تأمین چنین استانداردهایی نیستند، دچار بحران هویتی، عدم کفایت، عضف اعتماد به نفس و ... می‏شوند.

پیر بوردیو جامعه شناس معاصر فرانسوی گرچه مستقیما به بحث بدن نپرداخته، با ارائه مفاهیمی چئن زمینه، عادت وراه، سرمایه نمادین، سرمایه فرهنگی و سرمایه اجتماعی، به مباحث جامعه شناسی بدن و مصرف نزدیک شده‌ است. بوردیو در تحلیلی که از طبقه ارائه می دهد مفاهیم چندگانه‌ای از سرمایه را ارائه می‌دهد. برخلاف مارکس که بدن را نظامی از حقوق مادی می‌داند، بوردیو برداشت پیچیده‌تری از طبقه ارائه می کند و انواع مختلف سرمایه را در شکل‌گیری طبقات مؤثر می‌داند.

 

بوردیو سه نوع سرمایه را برمی‌شمارد: 1. سرمایه فرهنگی

/ 1 نظر / 56 بازدید
مجله هیس

با سلام.وبلاگ واقعا خوبی دارید.به وبلاگ ما هم سری بزنید و اگه مایل بودید برای تبادل لینک خبر بدید.با تشکر